به گفته مدیر مرکز پشتیبانی تیپ الغدیر در قلعه خیرآباد یزد، این قلعه در طول هشت سال دفاع مقدس به مرکزی تبدیل شده بود که با همت مردم، از کوچکترین نیازهای رزمندگان را تا تجهیزات مورد نیاز جبههها را تأمین میکرد و پس از آن دوران نیز این قلعه تاریخی به ثبت ملی نیز رسید.
حاج علیاکبر همتی، مدیر مرکز پشتیبانی تیپ الغدیر در قلعه خیرآباد یزد در گفتوگو با تمدن یزد از حال و هوای روزهای پرکار مرکز پشتیبانی از جنگ و تیپ الغدیر در قلعه خیرآباد یزد گفت.
وی هر چند ابتدا بیان کرد که چندان نکتهای برای گفتن ندارد، اما کولهباری از خاطره و تجربه بود که با ادامه یافتن گفتوگو خاطرات دلنشینی و زیبایی از همدلی، اتحاد، انسجام و همکاری مردم دارالعباده را نشان میداد.

او که به نوعی رابط بین تیپ الغدیر و مرکز پشتیبانی در یزد بود اینگونه از مرکز پشتیبانی قلعه خیرآباد یزد در دوران جنگ میگفت: ارتباط ما با جبهه یک ارتباط حیاتی و تنگاتنگ بود. در مرکز پشتیبانی تیپ الغدیر در شهر یزد مشغول بودیم. نیازهای جبهه مستقیماً برای من پیام میشد؛ این پیامها توسط پشتیبانی جنگ و جهاد سازندگی به مردم اعلام و مردم شریف یزد، هر آنچه که لازم بود را فراهم میکردند و به سمت جبهه ارسال میشد.
برای تأمین مواردی هم که مردم نمیتوانستند تهیه کنند از پولهای جمعآوری شده یا زیورآلات اهدایی مردم، زیر نظر مستقیم امام جمعه، بقیه ملزومات به سرعت خریداری و راهی جبههها میشد.
شروع پشتیبانی و امدادهای خودجوش
حاجعلیاکبر ادامه میدهد: پشتیبانی از چند روز بعد از شروع جنگ آغاز شد. یادم هست حدود بیست روز یا یک ماه از جنگ گذشته بود. من رفتم منزل پسر آشیخ غلامرضا شیخعلی و یک جعبه انار برایشان بردم. ایشان گفتند: «انارها را در ماشینت بگذار» و خودشان رفتند یک کارتن انار دیگر آوردند و گفتند: «این دو تا را ببر پشتیبانی» آن موقع پشتیبانی، ابتدای خیابان فرخی، پشت میدان شهید بهشتی بود و در یک فضای کوچکی بود.
دیدم که کارتنهای زیادی را آنجا چیدهاند، چون فصل برداشت انار بود، مردم به صورت متفرقه و خودجوش انار میآوردند. افرادی که نمیتوانستند مستقیماً به جبهه بروند، به این شکل کمک میکردند.
از خیابان فرخی تا عزیمت به قلعه خیرآباد
همانطور که گفته شد مرکز پشتیبانی در ابتدا در خیابان فرخی، نزدیک میدان شهید بهشتی مستقر بود. آنجا فضای کوچکی داشت، اما کارهای عظیمی باید انجام میشد. برای مثال، باید صندوقهای یخ میساختیم، کارهایی که نیاز به فضای بزرگ داشت. به همین دلیل تصمیم گرفتند قلعه خیرآباد را برای این کار در نظر بگیرند. این قلعه جای بسیار وسیعی بود، دیوارهای بلند و امنی داشت و محل مناسبی برای این حجم کار بود
تغییر روال پشتیبانی پس از سال ۶۲
تا سال ۶۲، ساختار پشتیبانی کمی متفاوت بود. کمکهای مردمی به قدری سرازیر بود که مساجد هر چند روز یک بار از هدایای مردم پر میشد. مردم خودشان نیازهای رزمندگان، که فرزندان خودشان بودند و چه دیگران، را میدانستند. خشکبار، نان خشک، قند، چای، کمپوت، کنسرو و شربتها… همه چیز توسط مردم اهدا میشد.
بعد از استقرار تیپ الغدیر در سال ۱۳۶۲، کارها نظم و نظام بیشتری گرفت. از آن به بعد، پیامها به صورت مداوم میآمد. پشتیبانی باید به صورت برنامهریزی شده وسایل را آماده میکرد. کمکها مستقیماً توسط مردم آورده میشد و یا از محل کمکهای مالی که زیر نظر امام جمعه هزینه میشد، امکانات فراهم میگردید و به جبهه فرستاده میشد.
در تمام این هشت سال جنگ، ما هیچگاه کمبودی احساس نکردیم. این یک معجزه بود؛ مردم به صورت خودجوش و مداوم کمک میکردند.
در قلعه، خواهران نیز مرتب میآمدند و برای کمک در بخشهای مختلف کار میکردند. در زمان جنگ مثل امروز نبود که هر نوع امکاناتی به راحتی پیدا شود. مثلاً شیشههای آبلیمو یا شیشههای شربت که به جبهه فرستاده میشد، پس از مصرف، مجدداً به اینجا برمیگشت. کار خواهران هم این بود که این ظروف را میشستند، ضدعفونی میکردند، آبلیمو را صاف کرده و در شیشه میریختند و یا لوازم دیگر را بستهبندی و ارسال میکردند.
کمکم قلعه روی فرم افتاد و کمکها از هر سو سرازیر شد. هر روز چندین کامیون و کامیونت از اینجا به سمت اهواز و جبههها حرکت میکرد.

کاروانهای عظیم پشتیبانی
مهمتر اینکه، اقلام حجیم و با حجم زیاد مانند تانکرهای سیار، صندوقهای یخ بزرگ و حتی حمامهای صحرایی و سرویسهای بهداشتی صحرایی که نیاز مبرم جبههها بود، در اینجا و اطراف شهر یزد ساخته میشد. هر دو ماه یک بار یا ۴۵ روز یک بار، یک کاروان متمرکز از قلعه خیرآباد به راه میافتاد.
این کاروانها گاهی به ۱۰۰ ماشین شامل تریلی، کامیون و وانت میرسید. این حرکت، یک عملیات تبلیغاتی بزرگ هم بود؛ با سرود، مارش جنگی و پرچمها، کاروان ما از یزد به سمت اهواز حرکت میکرد و در هر شهری که از آن عبور میکردیم (مثل شیراز، بهبهان، مرودشت)، مردم با احترام خاصی از ما استقبال میکردند و این حرکت، تبلیغ عجیبی برای پشت جبهه ایجاد میکرد.
توزیع در جبهه و نیازهای خاص تیپ
در جبههها، ابتدا تجهیزات به سِتاد کربلا میرسید و آنجا توزیع میشد. اما پس از استقرار تیپ الغدیر در اهواز، شهید رفیعیان که آنجا مسئولیت داشت ابتدا آنچه که تیپ الغدیر نیاز داشت را برمیداشتند و مابقی را تحویل قرارگاه میدادند تا قرارگاه بین سایر تیپ و لشکرها تقسیم کند.
موارد خاصی هم بود که خود تیپ پیام میدادند. مثلاً اگر وسایلی مورد نیاز بود و در ستاد پشتیبانی یزد موجود نبود، ما مستقیماً آن را خریداری و ارسال میکردیم.
همت مردمی فراتر از دستورات ستادی
یک بار بچههای اطلاعات عملیات تیپ و تعدادی از رزمندگان، نزد ما آمدند، بعد از شهادت عاصیزاده بود گفتند: «آقا، ساعتهای بچههای اطلاعات عملیات که در آب بودند، خراب شده است. اگر به قرارگاه بگوییم برای تأمین ساعت اقدام کنند خیلی طول میکشد.»
همینجا در قلعه، یکی از سادات بزرگوار نشسته بودند که خدا روحشان را شاد کند. به من گفتند: «اصلاً بانی این ساعتها من هستم.» در کمتر از چند دقیقه، با هم به چهارراه امیر چقماق رفتیم. تعداد دقیق را یادم نیست، اما حدود سی تا چهل عدد ساعت ضد آب خریداری کردیم و همان روز به طرف جبهه ارسال شد. چند بار این اتفاق افتاد. مثلاً جایی دوربین میخواستند؛ موارد و اقلامی که حتی به دفتر امام جمعه یا ستاد پشتیبانی نرسیده بود، همینجا در قلعه مردم تأمین میکردند.
به یاد دارم یک زمانی گفتند منطقه به گوشت گرم نیاز دارد. ما در یزد گوسفند و گاو اهدایی از مردم داشتیم. اما مسئول تدارکات ستاد، آقای شفیعیان (و بعداً آقای امامی که در کردستان مسئولیت داشتند)، گفتند: کردستان گوسفندهای خوبی دارد و به صرفه نیست که ما از یزد گوسفند بفرستیم. در این حالت، مردم که در جریان قرار میگرفتند، پول چند گوسفند را به ما میدادند. ما این پولها را با ماشینهای سپاه و کامیونها به آنجا میفرستادیم و بعد از مدتی بچهها تماس میگرفتند و از مردم یزد تشکر میکردند.
روح مرحوم آسید جواد مدرسی شاد باشد. یادم هست بعد از یکی از عملیاتها «نصر ۷»، ایشان با هماهنگی شهید موحدین تصمیم گرفتند که بچههایی که از آن عملیات برگشته بودند، در ورودی یزد، یعنی دروازه قرآن یک گاو یا گوسفندی را به رسم شکرگزاری جلوی پایشان قربانی کنند.
سید جواد مدرسی یک گاو بزرگ را از محلی تهیه کردند، آن را جلوی پای رزمندگان ذبح کردیم و با جرثقیل آوردند به همین قلعه خیرآباد. یادم هست اینجا در قلعه تجهیزاتی کار گذاشته شده بود؛ پاتیلها و وسایل پخت و پزی بود که روزی دو تا سه تن شیر را در همینجا داغ میکردیم و به ماست، ماسینه و شربت تبدیل میکردیم.
روحشان شاد باد، پدر شهید حاج عباس جوکار و علیاکبر جوکار و چند نفر دیگر هم اینجا بودند. آنها بلد بودند که در همین پاتیلها قورمه بپزند. آن روزها بچههای یزد در کردستان بودند و این اولین باری بود که در قلعه قورمه پخته شد؛ آن را در ظرفهای یک کیلویی بستهبندی کرده و به جبهه فرستادیم. این کار در کردستان بسیار مورد توجه قرار گرفت و به قول ما خیلی «صدا کرد». تیپها و لشکرهای دیگر هم متوجه شدند. بعد از آن، تعدادی گاو و گوسفند دیگر هم همینجا در یزد قورمه میشد و به جبهه ارسال میگردید. من خودم هم آنجا در جبهه رفتم و شاهد بودم؛ یکی از بچهها رفت و از زیر برف یک قوطی قورمه درآورد که داغ کردند و بچههای تدارکات صبحانه خوردند.
با آغاز مدارس، البته بعد از سال ۶۲، هر روز یک وانت کمکهای بچههای مدارس میآمد؛ قند، نبات، آجیل، خودکار و چیزهای دیگر که در مدرسه بستهبندی کرده بودند. برخی بارها را هم به داخل قلعه میآوردند و خواهران بستهبندی میکردند و به جبهه میفرستادند.
گزارشات دقیق آماری را بچههای جهاد داشتند و دارند؛ آقای علی حداد اطلاعات را در اختیار داشتند. خواهران ما خیاطخانه داشتند و لباسها را میدوختند؛ پیراهنهای نازک ارتشی میدوختند و به تیپها و جاهای دیگر میدادند. جهاد آمار کاملی دارد که در این دوران چند عدد کامیون به جبهه اعزام شده است و چه میزان لباس دوخته شده است.
درون قلعه یک زیرزمین بزرگ بود که تمام طول سال، پنج تا شش کولر گازی در آن روشن بود. آنجا ماستینه درست میکردیم و هفتهای یک بار به جبهه میبردیم. در قلعه، تعمیرگاه بزرگی دایر شده بود؛ تمام پوتینها و کفشهای بچهها که از جبهه برمیگشت و خراب شده بود، اینجا تعمیر، واکس زده و دوخته میشد.
لباسهایی که خراب شده بودند را نیز اینجا بازسازی میکردند و به جبهه میفرستادند، چون وسایل سهمیهبندی شده بود و هر کس بیشتر نیاز داشت باید از این لباسهای تعمیرشده استفاده میکرد. ما در این تعمیرگاه، تعمیر پوتین، تعمیر چراغ والور (که در سنگرها استفاده میشد) و تعمیر موتور برقهایی که از جبهه میآمد را انجام میدادیم. نیروی انسانی این تعمیرگاهها از کارخانهها و اصناف تأمین میشد و این حجم کار در این فضای وسیع انجام میگرفت، اما تبلیغات چندانی نشد.
صندوقهای یخ یزدی
یکی از کارهای مهم ساخت صندوقهای یخ بود. ما دو صندوق میساختیم و آنها را داخل هم قرار میدادیم و بینشان یونولیتهای پنج سانتیمتری میگذاشتیم. این صندوقهای یخ در اهواز، آبادان و خرمشهر که هوا به شدت گرم بود، میتوانستند یخ را حدود سه تا چهار روز نگه دارند. این صندوقها به اکثر جبههها میرفت. صندوقهای یخ یزد ابتدا به تیپ الغدیر میرفت و از آنجا به قرارگاه تحویل میشد در مقابلش وسایل مورد نیاز تیپ، تهیه میشد. صندوقها در مناطقی که تیپ الغدیر حضور نداشت هم میرفت، مانند آبادان و خرمشهر و فاوا، در سایر جبههها هم صندوق یخ یزد بود.
در تابستان نیاز به روکش بیشتر بود. ما از کارخانه «سَلَک باف» یزد شاید چند میلیون «ارگال» (چفیه) برای جبههها گرفتیم؛ این کار برای ما ارزانتر تمام میشد و آنها را به تیپها و لشکرهای دیگر نیز میدادیم.
همانطور که اشاره کردم، کمکهای مردمی ستون فقرات پشتیبانی بود. یادم هست وقتی فصل هندوانه میشد، حدود ساعت ده صبح، چهار تا کامیون هندوانه جلوی قلعه صف میکشیدند. میگفتند اینها را در لرد خریدیم و میخواهیم ببریم جبهه. فقط لازم بود ماشینها را عوض کنیم. ما فوراً با بلندگو به مردم محلهها اعلام میکردیم، مردم میآمدند کمک میکردند، ماشینها جابجا میشدند و هندوانهها راهی جبهه میشدند.
فصل انار هم همینطور بود. هر روز کامیون انار به جبهه میفرستادیم؛ گاهی بیشتر و گاهی کمتر. در یکی از باغهای بزرگ، بخشی از انارها را جمع و انبار میکردیم تا چند روزی بتوانیم نگه داریم و بعد با ماشین به جبهه میفرستادیم.
در ابتدای فصل انار، مردم کلید باغهایشان را به قلعه خیرآباد میدادند و ما افرادی را میفرستادیم تا انارها را بچینند و به جبهه بفرستیم. انارهای شکسته را هم آب میگرفتیم و از آنها شربت و مربا درست میکردیم.
همچنین در این محل، شربتهای سکنجبین، شربت آلبالو و عرقیجات توسط پشتیبانی تهیه میشد. این مواد اولیه را از پول مردم تهیه میکردیم. در طول هفته، هر روز ۱۰ تا ۱۵ دیگ بزرگ شربت در قلعه پخته میشد و نگهداری میشد تا در زمان نیاز به جبهه ارسال گردد. این کار، که شاید دو ماه در سال تعطیلی داشت، هر روز در این هفت هشت سال انجام میشد.
بعدازظهرها، هر روز دو تا سه مینیبوس پر از خواهران از اطراف یزد به قلعه خیرآباد میآمدند و زحمت میکشیدند. گاهی در حین کار، دستشان را شیشه میبرید یا زنبوری آنها را نیش میزد، اما هیچ انتظاری نداشتند.
خانم بزرگواری بود که فرزندش شهید شده بود؛ طلاهایش را آورد برای جبهه. خدا رحمتشان کند. پدر آقای فرهنگ دوست، حاج حسین فرهنگ دوست، مدتی، کنار ماشین لباسشویی کار میکرد. آن زمان ماشین لباسشوییهایی که در اصفهان ساخته میشد، ظرفیت تعدادی پتو داشت. ما به ایشان چون پیرمرد بود گفته بودیم کنار تلفن بنشیند، اما وقتی برمیگشتیم، او را کنار لباسشویی میدیدیم که لباسها را میشست و پهن میکرد.
پسر دیگری هم بود که به قلعه آمد و چند روزی کنار ماشین لباسشویی کار کرد. سپس گفت: «من اینجا نمیتوانم بمانم، باید به جبهه بروم.» و رفت و شهید شد. علیرضا بادرام هم یکی دیگر از جوانان بود که مدتی در قلعه کار کرد، حدود ۱۶ یا ۱۷ ساله بود که به جبهه رفت و مفقودالاثر شد، البته چیزهایی از او اخیراً آوردند.
همه این کارها خودجوش و مردمی بود. وقتی اعلام میکردیم به نان خشک نیاز داریم، مردم میآمدند و ما باید چندین بار اعلام میکردیم کافی است تا دیگر نیاورند! همه با هم بودند و همکاری میکردند؛ هر کس به سهم خود.
ماشینهای کاروان و کامیونها اغلب مردمی بودند. حتی زرتشتیان عزیز هم در خیرآباد بودند و با اصرار از ما میخواستند که بار جبهه را با ماشین آنها ببرند، در حالی که به رانندهها چیزی نمیدادند و رانندگان مجبور بودند دو سه چهار روز الاف بار شوند تا بار را در خرمشهر و آبادان خالی کنند و برگردند؛ آن هم با خطرات فراوان. زرتشتیان هم برای کمک میآمدند، مسلمانان که دیگر جای خود داشت. مدام کمک میشد. در زمانهای دیگر ماشینهای سپاه، جهاد و ماشینهای دیگر هم برای جابجایی بار بودند.

حدود ده روز یکبار به منطقه نیز میرفتم. در آنجا ما را توجیه میکردند که چگونه کمکهای مردمی را مدیریت کنیم و تأکید میکردند با توجه به اینکه ممکن بود سالها جنگ طول بکشد، به زیرساختها و سرمایهگذاریهای بلندمدت نیاز داریم.
قلعه خیرآباد بعد از جنگ
او در پایان در رابطه با سرنوشت قلعه میگوید: قلعه خیرآباد از سال ۶۸ که جنگ تمام شد، تا سال ۷۱ باز بود؛ چون نیروها همچنان در منطقه مشغول کار بازسازی بودند. سال ۷۱ که قلعه تعطیل شد، وسایل را به تیپ الغدیر منتقل کردند و قلعه به ورزشگاه خیرآباد تبدیل شد. البته اکنون پشیمان هستند که چرا قلعه را به همان شکل گذشته حفظ نکردند.
این روایت، تنها یک خاطره تاریخی نیست؛ بلکه درسی ماندگار است از اینکه چگونه مردم این خاک همواره با وحدت و همدلی، در سختترین شرایط کنار هم بوده و پیروز میدان شدند.

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰